زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... ناگفته هایی از تو در شانزده ماهگیت ...

1391/12/17 1:32
نویسنده : مامان رادين
198 بازدید
اشتراک گذاری

نازنینم روزها میگذرند و شبها میان وتاریکی شبها جای خودشون رو به روشنی روز میدن و با هر طلوعی ورق دیگه ای از تقویم غروب می کنه و تازگیهای روز خودش رو برامون به ارمغان میاره و تو این میون من و بابایی هستیم در کنار تو که هر شبمون به این امید فردا صبح میشه ،تا تو روز جدید شاهد شکفتن یه حس نو از تو باشیم ...

روزهایی که میان و میرن شاید به نظر تو روزمرگی و تکرار متوقف شدن اما برای ما دیدن نو ترین های تو در هر روز یه جشن و شادمانی به همراه داره ...

پس بخون و بدون که با اومدنت کنار ما با همه سختیهایی که بعضی وقتها تو بزرگ شدنت برامون داره اما با هر شکوفایی از گل وجودت هوای تازه ایه برای خستگیهامون ...

♥  عزیزم عاشقانه دوستت داریم  ♥

پس می نویسم از ؛

 این روزهای تو:

  • اگه کسی لپهای خوشگلت رو بکشه برای اینکه بهم بفهمونی کسی لپتو کشیده با یه صدای غر  و با اخم به ابروهاتو یه لبخند یواشکی رو لبت میای سراغم و اول لپتو میکشی و بعد به کسی که این کارو کرده اشاره می کنی که یعنی لپمو کشیده و تا من نگم عیبی نداره از رو دوست داشتنه همین طور غر میزنی ...

 

  • بازیه جدیدمون تو این ماه اسمش هست "بوس بازی" همراه با لوس بازیه شما قندک من ؛بهت میگم :" رادینو چند تا ببوسم ؟"
  • میگی:"دََََهَ" منم یکی یکی میشمرم تا به ده برسیم و بوس اخری رو تا حایی که دردت نیاد محکم می بوسم که تاکیدم به ده باشه .

      چند تا بوی اولی رو خوتو محکم می کوبی به لبهای من اونقدر محکم که گاهی لبم درد میگیره و بقیه رو من می بوسمت.

     یکی دیگه از بازیهامون هم قائم موشکه که عاشقشی و میری یه گوشه کی مونی تا من برم قائم شم ...

  • دیگه اصرارت برای تنها غذا خوردن زیاد شده و حتماض باید یه قاشق و بشقاب برا خودت داشته باشی...

     و همین قاشق و چنگال در نهایت منجر به ریخت و پاچ های زیادی میشه ، یا  وقتی اقدام به برداشتن ماشت از ظرف میکنی بند دلم پاره میشه که قراره کجا شلیکش کنی.

    از اون بدتر اون قاشقیه که به هزار حا مالوندی و انواع بلاها رو سرش اوردی و بزور می خوای تا ما هم ازش غذا بخوریم اونوقته که من میشم این شکلیسبز

    صحنه چای خوردنت با نلبکی خیلی باحاله یهو میدی بالا نلبکیو و همه جای از زیرش سرازیر میشه

  ولی باوجود این کارها و مخالفتهای بابایی من دوست دارم تا مستقل بشی و خودت یاد بگیری تنها غذا خوردنو ...

 

  • عزیزم اگرچه تو همه کارت عجله داری اما تو حرف زدن لگ داری و حالا هم کلمات رو با اهنگشون ادا می کنی .

     مثلاً وقتی میگم بگو "نی نی" با لبهای بسته و با اهنگی که از بینیت در میاد بیرون میگی " نی نی " 

      البته خداروشکر مامان رو میگی :"مَ مَ" و بیشتر ،وقتهایی صدام میکنی که پای خوراکی در میان باشد.

     تو تاریخ ٠٧/١١/٩١ هم بخش اخر اسمتو  با زور میگی چون نمی تونی حرف "ر" رو بگی بخش اول اسمتو با اهنگش میگی و بخش دوم رو با تاکید میگی :"دین". البته این اواخر هم دیگه میگی :"دادین"

وقتی برات قطره میارم تا بخوری میگم :"رادین چی بخوره؟"

میگی:"کَطَ"و با لهجه ترکی . خوب هر چی باشه یه رگت ترکه دیگهچشمک

اولش که یاد گرفته بودی بگی چِشم میگفتی:"چیش" اما حالا یاد گرفتی و میگی :"چِش"...

  • عزیزم خیلی شیرین نماز می خونی ، نماز خوندنت اشتراکیه از رکوع و سجده که احتمالا برا صرفه جویی در وقته.

     از نماز قسمت سبحان الله  رو شنیدی و وقتی کسی نماز میخونه میگی:"حیسه حیسه"

           پسرم عاشق زیتونی و میشه گفت یه زیتون خور حرفه ای هستی و وقتی بابایی یا من بریم رو تراس تا کاری انجام بدیم ، بلند داد میزنی مَ مَ تا می گم چی میخوای زیتون رو نشون میدی و طبق ستیر لغات که با آهنگ می گی که البته اینو واضح تر از بقیه ادا می کنی ، می گی:"زِتون" البته با لبهای بسته و با صدایی که از بینیت بیرون میاد ...

 

  • چند وقتیه وقتی شیر میخوای بهم میزنی که یعنی شیر میخوام و وقتی ازت می پرسم :" شیر میخواد رادین جون؟" ، خجالت می کشی و سرتو میاری پایین .

 

  • از شاهکارهای این ماهت هم کشیدن خط و خطوطهایی زیبا روی راحتی ها و درهای کابینتهامونه که تو این پر کاری این روزها تمیز کاریه اینها رو هم رو گردنم انداختی

       . یه کار خیلی بد خط کشیدن رو صفحه LCD تلویزیونه که بابایی رو با این کارت حسابی عصبانی کردی عزیزم...

 

  • پسرم اگرچه خیلی کار درست می کنی واسمون اما حسابی  هم کار هستی  و هم به مامان هم به بابایی حسابس کمک میکنی.

    قرار همیشمون جمع کردن سفره یا میز شام با باباییه و با جمع کردن زیر بشعابی و بردن سهره یا هر چیزی که از عهدش بر بیای به بابا کمک می کنی و صبح که می خوام بالشها و پتو ها رو بزارم تو کمد با اون جثه کوچولوت که فقط چند سانتی بزرگتر از بالشه سعی میکنی تا بالشو بدیش بهم، الهی مامان فدات شم که اینقدر مهربونی ...

  • برا کارهای خوبی که میکنی انتظار داری تا تشویق بشی عزیزم که ما هم برات دست میزنیم و اگه یکیمون دست نزنیم (که اکثراً بابایی نمیزنه) شاکی میشی و با اخم و غر بابا رو نشون می دی تا بهش بگم که برات دست بزنه

            فکر کنم از اون بچه هایی بشی که برا هر 20 که محبت کنی به ما انتظار یه جایزه داشته باشیمژه ...

 

  • تو این ماه اشتیاقت برای صحبت با تلفن زیاد شده و حتماً باید بگیری دستت گوشی رو و با صداهایی که از خودت در میاری اضهار وجود می کنی که منم صداتونو دارمو و دارم جواب می دم  .

      اوایل که فقط برای مادر صدا در میاوردی یا می خندیدی اما این اواخر دیگه برای مامان حاشی هم صدا در میاری و واکنش نشون می دی

       وقتی گوشی رو میگیری زیر گوشت می خوای بگی "الو" اما چون نمی تونی فقط دهنتو باز میکنی مثل اینکه بگی اَاَاَ ...

  • عزیزم روابطت با مامان حاشی اینا خوب شده و این منو خوشحال می کنه ، یه دفعه که شام خونشون بودیم با عمو مهدی رفتی تا سوپر سر کوچه بدون اینکه گریه کنی و برام خیلی جالب بود .

      هفته پیش هم که خونه مامان حاشی مهمونی بود خیلی پسر خوبی بودی و اصلاً بی تابی و لجبازی نکردی و گوشه گیر و از مهمون فراری هم نبودی و خیلی بهم خوش گذشت.

  • شبها وقتی میریم تو رختخواب قبلش کلی با هم بازی میکنیم و میخندیم و بعد که تصمیم میگیریم بخوابیم مثل بچه های عاقل شما هم میخوابی ...

 

  • عاشق بچه ها شدی و مخصوصاً بچه های هم سنت یا از خودت بزرگتر.

      طبق عادت همه بچه ها که دوست دارن به کوچیکتر از خودشون زور بگن به کوچولو ها زور می گی ، یه بار که سارینا خونمون اومده بود رفتی و با دست زید تو صورتش و بهش گفتی :"دَََََ" و اون بیچاره هم کلی گریه کرد .

 

  • عادت داری هر وقت از خواب بیدار میشی چه سر حال باشی چه با اخم در اتاق رو باز می کنی و وقتی منو میبینی لبخند میزنی و من برات این شعر رو که از خودم ساختم برات میخونم

 

"سلام ببین کی اومده؟؟؟            رادین جون من اومده!!!!!!

وای وای  ببین کی اومده؟؟؟                گل پسریه من اومده ، قند عسلی من اومده!!!

سلام به روی ماهت، به چشمون سیاهت                            سلام به خوشگلیهات        سلام به ناز و ادات"

و شما سریع از مود خواب میری تو فاز نی ناش ناش و تا بلند میشم بیام بغلت کنم دور میزنی میری تو اتاقتو لب تخت وای میستی تا بزارمت رو تخت و یکم برات شعر بخونم ....

  • عاشق این شعر هستی که بازم خودم برات گفتم :

"یه پسر دارم مربا         مزش شبیه حلوا

یه پسر دارم کولوچه       ریزه و جوجه موجه

یه پسر دارم شکلات          خوشمزه مثل نبات

یه پسر دارم عسله       یه پسری جیگرِ

یه پسر دارم آقائه      یه پسری با حیائه

یه پسر دارم قدیمی             با مامانش صمیمی"

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)